خانه > طنز ایرانی > اوج خلاقیت در پیام‌های بازرگانی تلویزیون

اوج خلاقیت در پیام‌های بازرگانی تلویزیون

هر از چند گاهی (فاصله زمانی مشخصی ندارد، شاید این این زمان به ۱۰ سال یکبار هم برسد)، یک سریال یا فیلم خوب از تلویزیون پخش می‌شود و ما هم با دیدن به به و چه چه دوستان و اقوام، مجبور می‌شویم که نگاهی به این سریال‌ها بیندازیم. زمانی که بچه بودیم، تنها برای سرگرمی هم که شده، همیشه پای تلویزیون بودیم اما هر چه سن بالاتر رفت، دیدیم که خُلق و خوی ما به هم نمی‌خورد و هر چه کمتر این جعبه جادویی از نوع وطنی‌اش را تماشا کنیم، راحت‌تریم. بعد از انتظار فراوان، سریال شروع  شد و مطابق ژانری که داشت پیش می‌رفت اما در میانه‌های سریال، علامت چشمک زنی در انتهای صفحه ظاهر شد که نشان می‌داد، پیام بازرگانی در راه است. وقتی این علامت پیام‌ها را دیدم، یک آفرین ویژه به مسئولین پخش گفتم، چرا که اینقدر حالیشان می‌شود اطلاع دهند  عزیزان پیام بازرگانی در راه است. شروع شدن پیام بازرگانی همانا و پخش شدن من روی زمین همانا. اگر بگویم که این پیام‌های بازرگانی، جذابیت‌شان از آن سریال طنز بیشتر بود، هیچ بیراه نگفته‌ام. آن ۵ دقیقه به اندازه ۵۰ دقیقه کل سریال خندیدم و در انتها آهی کشیدم که این دیگر چه چیزیست اینها می‌سازند. لااقل از اروپایی‌ها یاد بگیرند، طوری تیزرها را می‌سازند که آدم فیلم یادش می‌رود. به غیر از خنده‌هایی که هنگام دیدن تیزرها برای اولین بار داشتم، در شب‌های بعدی، همین تیزرها مایه گریه من شده بود. طوری که با دیدن تبلیغات، چند فحش را نثار برنامه ریز این مدل تبلیغات می‌کردم.  در همین راستا و برای سهمیم کردن شما در این شادی، چند مدل تبلیغ رابه صورت متنی شرح میدهم، دیگر قضاوتش با خودتان باشد.

پیام بازرگانی

تبلیغ اول: شرکت تولید کننده خمیر دندان، قصد دارد که محصولش را معرفی کرد. یک آقای ژیگولی وارد صحنه می‌شود و کمی به دوربین ذُل می‌زند. در اینجا کاملا دقت می‌شود که نگاه شخص، دل ربا باشد، گویی که بخواد دختری را عاشق کند. بعد کمی جلو می‌آید و با خندیدن و نشان دادن دندان‌های سفیدش  کنار می‌رود. ناگهان دوربین ۱۸۰ درجه زاویه عوض می‌کند و یک خانمِ را نشان می‌دهد که لباسِ یکست سفیدی را پوشیده است. این خانم همانند آن آقا دل ربا عمل نمی‌کند، کمی لب را باز کرده و دندان‌های خود را نشان می‌هد و اون هم کنار می‌رود. در همین حین، پسر بچه آنها در حالی که کیک شکلاتی در دست دارد، وارد شده و اون هم نیش خود را باز می‌کند، ناگهان دوربین بر خمیر دندانِ روی پیشخوان آشپزخانه زوم می‌کند و یک گوینده کهنه کار می‌گوید؛ رازِ سفیدی خود را از ما بخواهید. در انتها هم خانواده در کنار هم یک عکسِ دسته جمعی می‌گیرند. البته با توجه به اینکه تبلیغ خمیر دندان است، باز دهان خود را تا انتهای باز می‌کنند طوری که دندان کاملا هویدا باشد.

تبلیغ دوم: یک پیرمرد زوار در رفته بر روی صندلی چوبی خود تکیه داده و در حال مطالعه کتابی است. چند ثانیه‌ای می‌گذرد و دوربین بر روی صندلی زوم می‌کند، در اینجا با صحنه خیسِ بودن صندلی مواجه میشویم. آن پیرمرد کمی به اطراف خود نگاه می‌کند و از آن منطقه دور می‌شود. یک پلان جدید شکل می‌گیرد، روزی جدیدی آغاز می‌شود و دوربین دوباره همان پیرمرد را می‌گیرد و باز دوربین بر روی صندلی زوم می‌کند منتها این‌ بار خبری از خیس شدنِ صندلی نیست؛ پیرمرد خنده جانانه‌ای به دوربین می‌زد و خطاب به ببیندگان می‌گوید “این رازیه که فقط خودت می‌دونی” و در انتها هم برای جذب مخاطب یک چشمک می‌زد ;)

تبلیغ سوم: دو جوان در حالِ صحبت کردن با یکدیگر هستند، ناگهان یکی از آنها دو عدد سیم‌کارت از جیب خود در ‌می‌آورد و خطاب به دوست خود می‌گوید، مید‌ونی این چیه؟ و دوست اون با تعجب بیشتر جواب می‌دهد، نه این چیه دیگه؟! در این بین، دوستش نیش خندی می‌زد و می‌گوید این سیم‌کارتِ دوقلوی فولان است. بعد از کمی چرخاندن سیم‌کارت، آن را از وسط نصف می‌کنند و نفری یک سیم‌کارت می‌گیرند و از کادر خارج می‌شوند.

تبلیغ چهارم: کودکی دستِ پدر خود را گرفته و دوان دوان به سمتِ یک بانک می‌رود. وقتی که وارد می‌شود و جلوی یکی از باجه‌ها می‌رود (دقت کنید که در این نوع تبلیغات چیزی به نام صف، شلوغی، نوبت‌دهی و غیره وجود ندارد و بانک کاملا خلوت است). در این هنگام، کارمند خود از جایِ خود بلند شده و می‌فرماید، چه کاری می‌توانم برایتان انجام دهم؟ پسر هم در حالی که روی صندلی نشسته و پدرش هم بالا سرش ایستاده با لحنِ دراماتیک می‌گوید، “اومدم حساب پس‌اندازه باز کنم تا پولدار بشم”، بعد از این حرف، کارمند بانک به این شخص یک دفترچه می‌دهد و این پدر و فرزند، خوشحال و خندان از بانک خارج می‌شوند. بعد از کات دادن این سکانس، دوباره گوینده کهنه کار، صدایش طنین انداز می‌شود و می‌گوید با افتتاح حساب در بزرگترین بانکِ‌ جهان، آسیا، خاورمیانه و ایران، از میلیارد‌ها میلیارد جوایز ما بهره‌مند شود. البته یک مدل دیگر از تبلیغات بانکی هم وجود داشت که دو کودک ۵ ساله در یک چادر به فکر یک سقف و مسکن می‌افتند که در اینجا به علتِ وخیم شدن حالِ نویسنده از شدت خنده، از بیان آن معذوریم.

تبلیغ پنجم: یک ببر و شیر در حالِ دویدن هستند. دوربین بر روی پاهای این حیوان تیزرو زوم می‌کند، اما ناگهان گرد و خاکی بلند می‌شود و یک وسیله نقلیه به سرعت از کنار آن رد می‌شود. حالا یک نما از بالا گرفته می‌شود و می‌بینیم که یک پراید در حال گاز دادن است و به خط پایان رسیده است. در انتها هم باز آن صدای مشهور می‌گوید “این است خودروی ملی”.

تبلیغ ششم: بر‌میگردیم به سال ۱۳۲۰تا ۱۳۵۰، تلویزیون در حالِ نشان دادن نیروهای متفقین بوده و لبو فروشی، در خیابان لاله‌زار در حالِ فروش لبو است. زمان می‌گذرد می‌گذرد و می‌گذرد و همه چیز سریع مرور می‌شود، ناگهان نشانِ یک بانکی ظاهر می‌شود و گوینده با صدای بلند می‌گوید، “۸۰ سال با شما بودیم، باز هم خواهیم بود”.

مجموعه بالا، یک جزو بسیار کوچکی از توامندی‌های عزیزان در پخش سیما بود که آنها را نوشتم. قطعا تنوع این تیزرهای تبلیغاتی فاخر، بیشتر از اینهاست.

No related posts.